تبلیغات
نپار - وزیر و بنده فراری1


وزیر و بنده فراری1

پدرام ابراهیمی

بنده‌ای از پادشاهی سرپیچید و گریخت. کسان در عقبش رفتند و خِر گرفتند و باز آوردند و وزیر که هم از روز نخست با چهره‌ او حال نمی‌کرد، اشارت به کشتنش فرمود تا دگر بندگان پاپیون عبرت بر حلق بندند و چنین فعل روا ندارند و خود ببینندکه به دست بر هم کوفتنی فرمان مرگ دادن، چه حسی به آدم می‌دهد. بنده پیش پادشاه سر و دستمال بر زمین نهاد و گفت: «ای خداوند! هر چه بر سر من برود اگر پسند تو باشد،رواست. دعوی ندارم و فرجام نخواهم که حکم، حکم خداوندیِ توست. و گر در این کوچه بگویی زمین گرد نیست، تصدیق کنم وگر جانم بر من ببخشایی در بیرون قصرت دایره بر زمین نکشم. اما به موجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. از کشتن بنده‌ای چون من درگاه جبروت پادشاه را چه حاصل؟ اجازت فرمای تا بنا به سنت ملوک ماضی، وزیر را نفله کنیم که ایشان حسنک و سهل و کورش برمکی و میرزا تقی خان را کشتند و سلطنت خویش بیمه نمودند. کلاً به وزیر جماعت اگر چند سالی مجال بدهی ادعای حق آب و گل می‌کند و امروز اگر به آنها رو بدهی، پس فردا باید به آنها توُ بدهی»
سیستمِ شاه مملکت این باد       
جای هر مرد لایقی فین باد
ملک را خنده گرفت و چون خنده به سر آمد، به فکر فرو رفت. وزیر را گفت: «چه مصلحت می‌بینی؟ اگر تنت چرک شده، بفرستیمت برای استحمام.» وزیر به فراست دریافت که خنده خنده دارد نامش در جرگه لایقان و کاربلدان شهید تاریخ نبشته می‌شود. ولی از آنجا که گردنش به ساتور و پوستش به روشور و کالبدش به سدر و کافور حساسیت داشت، گفت: «ای خداوند جهان! من نمی‌فهمم اگر این مردک را این‌قدر ارادت به سلطان بود، فرار چه بودی و از چه رو  برای خودش و ما داستان علم کرد؟ این وسط حکماً دست اجانب در کار است که به واسطه‌ این توطئه من را از میان بردارند و وزیران دست‌نشانده‌ خویش بر سر دیوان گمارند. بدین سبب از همین تریبون اعلام می‌دارم کفش ما از کرّگی بند نداشت. این مردک رانیز تا مرا به نسیم صبا نداده، به صدقات گور پدر پدرسگش آزاد کن.» طبق معمول پادشاه بخندید و سیستم خنده بر هر درد بی درمان دواست پیاده شد.2 و وزیر جان به سلامت برد و فهمید که گوش جلاد فقط به صدای دستان سلطان حساس است. به هر حال عرق از پیشانی برگرفت و زیر لب ‌گفت:
«کشته بر کشته می‌شود انبار      
 بی قضا بی وکیل و بر بیداد
نوبت ما که شد یکی بکشیم      
 داشت بد کار دستمان می‌داد!»
_______________________________
1: حکایت بیست و هفتم کتاب «نئوگلستان» نوشته پدرام ابراهیمی
2: در مقابل صدای دست بر هم کوفتن پادشاه –که نقش دادستان کل داشت- خنده‌ سلطان نیز حکم وکیل مدافعی زبردست داشت که می‌توانست هر مجرمی با هر درجه از ارتکاب جرم را از مرگ نجات دهد. از اینجا استنباط می‌شود که متهمین، به جای اختیار کردن یک فوج وکیل و ارائه‌ دو دفتر مدرک و دو گردان شاهد برای رهانیدن گردن از تیغ جلاد، ‌باید دو-سه لطیفه‌ جالب از بر می‌کردند

منبع: قانون




تاریخ : یکشنبه 3 خرداد 1394 | 06:34 بعد از ظهر | نویسنده : عیسی بابایی | نظرات

  • کلوب
  • مای بی بی فارسی
  • کارت شارژ همراه اول